عیدتون مبارک - هوای مادرانتان را داشته باشید(2)

 

داد معشوقه به عـــــــــــــاشق پيغام       كه كند مـــــــــــــادر تو با من جنگ
هر كجا بيندم از دور كـــــــــــــــــند          چهره پر چين و جبين پــــــر آژنگ
با نگاه غضب آلــــــــــــــــــــود زند           بر دل نازك من تير خــــــــــــدنگ
از در خانه مرا طـــــــــــــــــرد كند           همچو سنگ از دهن قـــــــــلماسنگ
مادر سنگ دلت تا زنــــــــــــده ست        شهد در كام من وتست شـــــــــرنگ
نشوم يك دل و يك رنگ تــــــو را             تا نسازي دل او از خــــــــون رنگ
گر تو خواهي به وصالم بــــــــرسي        بايد اين ساعت بي خـــوف و درنگ
روي و سينه ي تنــــــــــــگش بدري        دل برون آري از آن سينـه ي تــنگ
گـــــــــرم وخونين به منش باز آري          تا بـــــــرد زآينه ي قلبــــــــــم زنگ
عــــــــاشق بي خـــــــــــرد ناهنجار        نه بل آن فاسق بي عصمت و نــنگ
حــــــــرمت مادري از يـــــــاد ببرد           خيره از بـــــــــــاده و ديوانه زبنگ
رفت و مـــــــــادر را افكند به خاك           سينه بـــــــدريد و دل آورد به چنگ
قصد سر منزل معشوق نــــــــــــمود       دل مـــــــــادر به كفش چون نارنگ
از قضا خورد دم در به زمــــــــــين           و انـــــــــدكي سوده شد او را آرنگ
وآن دل گرم جـــــــــان داشت هنوز         اوفتاد از كف آن بي فــــــــــــرهنگ
از زمين باز چو برخـــــــاست نمود           پي بــــــــــــــــــــــرداشتن آن آهنگ
ديد كز آن دل آغشته به خـــــــــــون        آيد آهسته بـــــــــــــــرون اين آهنگ
آه دست پسرم يافت خــــــــــــــراش       آه پاي پسرم خــــــــــــورد به سنگ

 
 ايرج ميرزا  

عیدتون مبارک - هوای مادرانتان را داشته باشید(1)

آهسته باز از بغل پله‌ها گذشت 
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود 
اما گرفته دور و برش هاله‌ای سیاه 
او مرده است و باز پرستار حال ماست 
در زندگی ما همه جا وول می‌خورد 
هر کنج خانه صحنه‌ای از داستان اوست 
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود 
بیچاره مادرم 
هر روز می‌گذشت از این زیر پله‌ها 
آهسته تا بهم نزند خواب ما 
امروز هم گذشت 
در باز و بسته شد 
با پشت خم از این بغل کوچه می‌رود 
چادر نماز فلفلی انداخته به سر 
کفش چروک خورده و جوراب وصله‌دار 
او فکر بچه‌هاست 
هر جا شده هویج هم امروز می‌خرد 
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه‌ها 
… 
کفگیر بی‌صدا 
دارد برای ناخوش خود آش می‌پزد 
او مرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت 
اقوامش آمدند پی سر سلامتی 
یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود 
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند 
لطف شما زیاد 
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت: 
این حرفها برای تو مادر نمی‌شود. 
پس این که بود؟ 
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید 
لیوان آب از بغل من کنار زد، 
در نصفه‌های شب. 
یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب 
نزدیکهای صبح 
او باز زیر پای من اینجا نشسته بود 
آهسته با خدا، 
راز و نیاز داشت 
نه، او نمرده است. 
… 
او پنج سال کرد پرستاری مریض 
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد 
اما پسر چه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ 
تنها مریضخانه، به امید دیگران 
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد. 
در راه قم به هر چه گذشتم عبوس بود 
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد 
صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه 
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین 
دریاچه هم به حال من از دور می‌گریست 
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز 
یک اشک هم به سوره یاسین من چکید 
مادر به خاک رفت. 
... 
این هم پسر، که بدرقه‌اش می‌کند به گور 
یک قطره اشک مزد همه زجرهای او 
اما خلاص می‌شود از سرنوشت من 
مادر بخواب، خوش 
منزل مبارکت. 
آینده بود و قصه بی مادری من 
نا گاه ضجه‌ای که به هم زد سکوت مرگ 
من می‌دویدم از وسط قبرها برون 
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک 
خود را به ضعف از پی من باز می‌کشید 
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه 
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع 
ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه 
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش 
چشمان نیمه باز: 
از من جدا مشو. 
می‌آمدم و کله من گیج و منگ بود 
انگار جیوه در دل من آب می‌کنند 
پیچیده صحنه‌های زمین و زمان به هم 
خاموش و خوفناک همه می‌گریختند 
می‌گشت آسمان که بکوبد به مغز من 
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه 
وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد 
یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان 
می‌آمد و به مغز من آهسته می‌خلید: 
تنها شدی پسر. 
باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی 
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض 
پیراهن پلید مرا باز شسته بود 
انگار خنده کرد ولی دل‌شکسته بود: 
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟ 
تنها نمی‌گذارمت ای بینوا پسر 
می‌خواستم به خنده درآیم به اشتباه 
اما خیال بود 
ای وای مادرم

شهريار