تبليغاتX
روشنفکر مسلمان
برادرت در دین یا برابرت در آفرینش

یا تو زیباتر شدی، یا چشام بارونیه
این قفس بازه ولی قلبه من زندونیه
من پشیمون میکنم جاده رو از رفتنت
تو نباشی میپره عطرتم از پیرهنت

....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت   توسط مصطفی التجائی | 

پدرم گفت :‌ درد سیری بود ! می شود لقمه لقمه نان ندهی !؟
استخوان لای زخم نگذاری ! زخم را لای استخوان ندهی !؟‌

راستش من که نه ! ولی مادر ،‌ چه کند !؟ از تفنگ می ترسد
می شود با تفنگ، با باتوم ! قدرتت را به من نشان ندهی !؟‌

اگر از من سکوت می خواهی ، هفت قبر تمام می میرم !
هفت قبر تمام ! اما بعد ، پُز آزادی بیان ندهی .... !‌

ناگهان آسمان غباری شد ! اشک ! سرفه ! خفه ! لگد ! زنجیر !
تو به ایمان خود عمل کردی ! که به دشمن دمی امان ندهی ...

من ولی دوست! من ولی مشتاق!‌ من فقط معترض! فقط دلگیر ...
کاش می شد خودم - خودت باشیم ! گوش بر حرف این و آن ندهی !

فرض کن من غلط! غلط کردم ! خوب شد !؟ اعتراف خوبی بود !؟
تو نمی شد چنین غضب نکنی !؟ سوژه دست جهانیان ندهی

این طبیعی ست که حکومت ها ، حافظ اقتدارشان باشند ...
ولی ای کاش دست سربازت ، پرچم صاحب الزمان ندهی

من شبی ماه می شوم آنوقت ، می روم تا دل خدا بالا
چونکه دیگر نمی شود با زور ، ماه را دست آسمان ندهی

امتحان ! امتحان سختی بود !‌ همه در امتحان رفوزه شدیم !
کاش می شد که امتحان ندهم ! کاش می شد که امتحان ....


من اعتراف می‌کنم به قتل، حمل اسلحه

به ارتباط اجنبی، به سازش و مسامحه

من اعتراف می‌کنم به ننگ سرسپردگی

به اغتشاش و مفسده، به شرب خمر و هرزگی

من اعتراف می‌کنم به انقلاب مخملی

به کودتای موسوی علیه بیت رهبری

من اعتراف می‌کنم که خاتمی منافق است

و شیخ هم طبیعتا خرابکار و فاسق است

و اعتراف می‌کنم به صاف بودن زمین

به روز بودن شب و یسار بودن یمین

من اعتراف می‌کنم که جان‌نثار .......

که قتل این همه جوان نبوده کار ........

من اعتراف می‌کنم که شب سفید بود و من

اگر سیاه دیدمش خطای دید بود و من

من اعتراف می‌کنم که اشتباه کرده‌ام

و عمر خویش بی‌جهت چنین تباه کرده‌ام

من اعتراف می‌کنم تعفن لباس من

زکار خویش بوده من خودم خراب کرده‌ام

فقط مرا تمیز کن، مجال یک وضو بده

من اعتراف می‌کنم هوای ‌آب کرده‌ام

من اعتراف می‌کنم نه بطری و نه کابل بود

نه سقف بود و پنکه و نه پیچش طناب بود

من اعتراف می‌کنم که قرص‌ها توهم است

و فرد خائنی چو من نه لایق ترحم است

من اعتراف می‌کنم فقط کمی امان بده

به دوستان گشنه‌ام فقط یه لقمه نان بده

من اعتراف می‌کنم تو رو خدا فقط بزن

چکار کرده مادرم ؟ چکار کرده پیرزن ؟

من اعتراف می‌کنم فقط نگو به دخترم

در این یکی دوماه من چه آمدست بر سرم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت   توسط مصطفی التجائی | 

قلبت که مي‌زند، سر من درد مي‌کند

اين روزها سراسر من درد مي‌کند

قلبت که ... نيمه‌ي چپ من تير مي‌کشد

تب کرده، نيم ديگر من درد مي‌کند

تحريک مي‌کند عصب چشم‌هايم را

چشمي که در برابر من درد مي‌کند

شايد تو وصله‌ي تن من نيستي، چقدر

جاي تو روي پيکر من درد مي‌کند

هي سعي مي‌کنم که تو را کيميا کنم

هي دست‌هاي مس‌گر من درد مي‌کند

دير است پس چرا متولد نمي‌شوي؟!

شعر تو روي دفتر من درد مي‌کند


چند وقت بود ننوشته بودم.اين شعرو ديدم.خوشم اومد گفتم بنويسمش شايد شما هم دوست داشتين.


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت   توسط مصطفی التجائی | 

قبل التحرير :
من هم مانند بسياري از افرادي که احتمالا اين نوشته را خواهند خواند در انتخابات به جناب آقاي دکتر احمدي نژاد رأي نداده ام و براي اين رأي ندادن توجيهاتي دارم که بخش اعظم آن مبنايي و ريشه اي ست و از همين رو ( وجوه مبنايي و بنيادين ) به جناب آقاي مهندس مير حسين موسوي هم رأي ندادم چرا که با کمال شرمندگي ، ميان اين دو نفر هيچ تفاوت ماهوي در انديشه ها و افکار قائل نيستم ، ذات را يکي مي پندارم و معتقدم تفاوت ها صرفا در عوارض است و بس ، از ميان اين چهار کانديدا صرفا جناب حجت الاسلام و المسلمين کروبي را داراي شعارهاي جدي و مترقي و آقاي دکتر محسن رضايي را داراي برنامه ي مشخص ، مدون و مفيد فايده يافتم و از ميان اين دو با تمام احترامي که براي شعارهاي آقاي کروبي قائل بودم ، آن ها را متناسب با وضعيت امروزين جامعه ي خود نيافتم و تحقق آن ها را در دوران فعلي و با شخصيت هايي مانند آقاي کروبي و تيم همراه عملا محال،  بلکه پر هزينه يافتم و به همين علت آقاي رضايي را شايسته ي انتخاب يافتم . اين نظر شخصي من است و بعد از انتخابات هم نه حال و حوصله ي بحث و گفتگو در اين موارد را  با کسي دارم نه فرصت آن را . داور سوت بازي را زد و آقاي احمدي نژاد رييس جمهوري قانوني اين کشور شد . همين .

و اما بعد !

اگر ملاک برد و باخت ميزان آراء باشد – که مي تواند نباشد و نيست  – ما شکست خورده ايم ، نه يک کلمه زياد ، نه يک کلمه کم ، آقاي دکتر احمدي نژاد با رأي قاطع و مبهوت کننده ي بيست و چهار ميليوني رييس جمهور شد و باقي قضاياي تلخي که خودتان شاهد آنها بوده ، هستيد و اين طور که احساس مي شود خواهيد بود ! متأسفانه ...

من اما ! برخلاف بسياري از دوستان و آشنايانم و بر خلاف مردم معترض در خيابان هاي پايتخت و شهرهاي ديگر و بر خلاف سه کانديداي شکست خورده و اطرافيانشان ، قائل به تقلب نيستم !!! من معتقدم که بايد چشمها را باز باز کرد و هوادارن بيست و چهار ميليوني – بلکه بيشتر – آقاي احمدي نژاد را ديد !!! درک کرد ! به رسميت شناخت ! و باور کرد ! ديدني که حضرات از آن عاجزند و همين عجز آنها را به ناباوري و قول به تقلب کشانده است . باوري که جز با خروج از پيله ي تنگ و کوچکي که حضرات بر گرد سر خود تنيده اند خارج نمي شود ، چشم ها را بايد شست ! جور ديگر بايد ديد ....

 

طرفدارن آقاي احمدي نژاد را بايد لمس کرد ! طرفداران چند ده ميليوني آقاي احمدي نژاد را بايد به رسميت شناخت و اکثريت بودنشان را قبول کرد ! انکار اين حقيقت دردي را درمان نخواهد کرد که هيچ ، گره کوري ست بر گره هاي موجود ، از پيله هاي تنيده بر گرد خود بيرون بياييد لطفا ...

مشکل از آن روزي شروع شد که ما سينماي پر فروش چند ميلياردي ده نمکي را نفهميديم ! مشکل از آن روزي شروع شد که ما جمعيت هاي چند ده هزار نفري بلکه چند صد هزار نفري مشتاق و بي قرار حاج منصور و حاج ممد و حاج سعيد و صد تا حاجي و کربلايي ديگر را نديديم و با خلوتي محافل و جلسات به اصطلاح علمي و روشنفکرانه ي خودمان مقايسه نکرديم و احساس خطر نکرديم ! مشکل از آن جايي شروع شد که ما قشر بي سواد و کم سواد جامعه را بي ارزش پنداشتيم و شان خود را اجل از صحبت با آنها ، مشکل از انجا شروع شد که ما کارگر و کشاورز و عمله و راننده و دستفروش و بنگاه دار و هزار تا شغل ديگر را نپذيرفتيم ، شأن خود را اجل از هم صحبتي با آن ها يافتيم ، کسي را که با زبان خودشان با آن ها صحبت مي کرد بي شخصيت و بي کلاس مي پنداشتيم و مسخراه اش مي کرديم و به مؤاخذه اش مي گرفتيم ، مشکل از آن روزي شروع شد که حضرات خودشان را عقل کل يافتند و به خاطر همين عقل کل بودن مردم را مقلد خود مي دانستند ، مردمي که اگرچه نامشان در شعارهاي حضرات زياد برده مي شد اما در عمق باور حضرات تابلوي اکثرهم لا يعقلون مي درخشيد و با آنان بودن و مانند آنان بودن لکه ي ننگ محسوب مي شد ....

مشکل از آن روزي شروع شد که طلاب فاضل ، فرهيخته و روشنفکر حوزه حاضر نشدند عمامه ها را بر سر بگذارند و به سراغ همين مردم بروند و حرف ها و انديشه هايشان را با آن ها در ميان بگذارند و البته هزينه ها و محدوديت هاي غير قابل انکارش را بپذيرند ، حاضر نشدند عمامه ها را بر سر بگذارند و به سرغ همين جماعت بسيجي و لباس شخصي و هيئتي بروند و با او سخن بگويند و افق هاي تازه اي در مقابل چشمانش باز کنند ، کوه يخ تعصب هاي کوري که از جاهاي ديگري به روح جوان او تزريق مي شد را در مقابل خورشيد آزاد انديشي و صبر و مدارا قرار ندادند و چماق از دست او نگرفتند ، چماقي که جريان مقابل در سايه ي دين به دست جوانان داد و البته در اين راه سختي ها و دشواري هاي فراوان را به جان خريد ....

 

مشکل از آن روزي شروع شد که آقايان از رقيب سوژه اي مانند هاله ي نور بدست آوردند و گمان بردند با کوبيدن ان بر سر رقيب مردم سراسيمه و بي قرار از رقيب گريزان مي شوند و مشتاقانه هوادار حضرات خواهند شد ، بي آنکه بفهمند اين سبک دينداري سالهاست که خود را با گوشت و پوست مردم آميخته است ، بي آنکه بفهمند زمانه به سمتي پيش رفته است که آنچه را که ما خرافات مي ناميم مردم مقدسات انکار ناپذير مي نامند وريز و درشت  زندگيشان را با آنها تنظيم مي کنند ....

چشم باز کنيد و طرفداران آقاي احمدي نژاد را بي پرده ببينيد !
طرفداران آقاي احمدي نژاد را برويد در حوالي ميدان تجريش تهران در آستانه ي منزل آقاي قنبري ( حاج آقا نباتي ! ) ببينيد که از شب تا به صبح براي يک تکه نبات در سرما و گرما از دور و نزديک منتظر مي مانند و انتظار معجزه دارند و البته باور به معجزه ي نبات حاج آقا  و خود بشمايريد هزاران نباتي و امثال دگير را در گوشه گوشه ي اين کشور !  بماند که اين جماعت را در سبز پوشان موسوي و حتي در آينه ها هم بايد مشاهده کرد و بيشتر احساس خطر کرد ...

طرفداران دکتر احمدي نژاد را در روضه هاي زنانه ببينيد ! در خانه هاي خودتان ! در سايه ي مادرانتان ! عمه هايتان ! خاله هايتان ! مادربزرگ هايتان ...  جلسه ي آل يس ، جلسه ي ختم انعام ! سفره ي ابالفضل ! سفره ي ... بي آنکه بدانيم در اين جلسات چه مي گذرد وبي آنکه باور داشته باشيم که چه بخش عظيم و تاثيرگذار جامعه را همين زناني تشکيل مي دهند که ما به آن ها به ديده ي حقارت نگريستيم و فقط و فقط مسخره شان کرديم ... ميتينگ ها و جلسات تيمي يک دو ماه مانده به انتخابات باورمان شد اما جلسات مستمر چندين ساله ي جريانات خاموش اجتماعي را به هيچ نگرفتيم ...

طرفداران دکتر احمدي نژاد را در همان هيئت هايي ببينيد که غير ممکن است در کوچه کوچه و محله محله ي اين کشور به نوعي حضور نداشته باشند ! همان هيئت هايي که ما ها وقتي از کنار آن ها رد مي شديم فقط سري به تاسف تکان مي داديم و ديگر هيچ ! بي آنکه متوجه باشيم جوانان و نوجواناني که ما برايشان ارزشي قائل نيستيم گروه گروه جذب همين هيئت هايي که ما به حق ! معيوب و ناسالمشان مي دانستيم در حال جذب شدنند ! مايي که آنروز هيچ کاري نکرديم جز اخم و پوزخند ، امروز خيلي بي خود مي کنيم که حضور بيست و چهار ميليوني اين جمعيت را انکار کنيم و دم از تقلب بزنيم !

آقاي موسوي !
تو در اقليتي ! ما هم ! اما اين نفهميدن تو دارد جوانان بي گناه اين کشور را به کشتن مي دهد ! آقاي موسوي تو حتي در ميان هواداران خودت هم در اقليتي ! نقاش ! هنرمند ! معمار ! کجاي کاري !؟ تو حتي به اندازه ي حاج محمود و حاج سعيد هم در اين کشور طرفدار نداري ! اگر مي خواهي طرفداران آقاي احمدي نژاد را ببيني تيراژ نشر
CD ها ي آقايان را در کشور ببيني تا بفهمي در اين بيست سال سکوت چه در اين کشور گذشته است ....

طرفداران در اکثريت آقاي احمدي نژاد را در مقابل اقليت بودنتان را بايد در شام جمعه ي اين يکي دوسال در پاي سريال يوزارسيف مي ديديد ! هنگامي که من و شما با اعصاب هاي خرد مزخرف بودن کار سلحشور را فرياد مي زديم ، اشک هاي حلقه زده در چشم مردم خاموش و بي ادعا را نديديم و هنر سلحشور را که اينگونه توانسته بود در دل مردم رسوخ کند و ميليون ها نفر را پاي تلويزيون ها ميخکوب کند نفهميديم ! هنر سلحشور !  هنر احمدي نژاد ! هنر ده نمکي ! هنر پناهيان ! هنر دانشمند !هنر حاج محمود ! هنرمند که فقط تو نيستي آقاي موسوي !!!!

مشکل از آنروزي شروع شد که ما دغدغه ي چيزهايي را داشتيم که براي مردم اهميتي نداشته و ندارد ! نه در بيست و چهار ميليون سه رنگ و نه در سيزده ميليون تک رنگ ! ما نگران وضعيت کتاب بوديم بي آنکه معني غمبار آمارهاي مطالعه و ميزان نشر کتاب در کشور را بفهميم ! از آن روزي که ما نفهميديم اين مردم بيشتر از آنکه به مچ بندهاي سبز محتاج باشند به خواندن و خواندن و خواندن نياز دارند و اگر يک هزارم جماعتي که حاضرند ساعت ها در حمايت از موسوي و اعتراض به احمدي يا هرکس ديگر در خيابان ها عربده بکشند و کتک بزنند و کتک بخورند و تا پاسي از نيمه شب الله اکبر بگويند و با هم بر سر اينگونه مزخرفات بحث بکنند فقط و فقط حاضر بودند  روزي نيم ساعت مطالعه بکنند و در طول اين ايام نفري يک کتاب بخرند آنوقت  ما چقدر به صلاح نزديکتر بوديم  ....

مشکل از نقشه اي ست که در آن راه آزادي از انقلاب مي گذرد ! و جواناني که به غلط اين نقشه را باور کرده اند ! مشکل از نبود نقشه ي شهري ست که در آن راه آزادي از بزرگراه انديشه ! از بوستان گفتگو ! از محله ي محبت و صبر و مدارا ! از خيابان آرامش و متانت ، از ميدان تربيت و از چها راه پژوهش بگذرد ! مشکل عجله ي جواناني ست که نمي دانند آرمانشهر حود را بايد بر اساس چنين نقشه اي از نو بنا کنند اگر چه ساختن اين شهر شايد دويست سال طول بکشد ! مشکل از جواناني ست که نمي دانند ميدان انقلاب عملا آنقدر ترافيک دارد که شلوغي دارد که عملا به بن بست همه ي دوست داشتني هايي نظير آزادي ختم خواهد شد ! و مشکل از سيستمداران لجوجي همچون آقاي موسوي ست که تيربارهاي نصب شده در ميدان انقلاب را نمي بيند و محدود شدن اندک آزادي جاري در جامعه را با حضور خود نمي فهمد !

 

مشکل از جامعه اي ست که در هيچ يک از شؤون خود تجربه ي آزادي را ندارد ! و براي آزادي ارزشي قائل نيست ! اما بالاترين مرتبه ي آزادي يعني آزادي سياسي را طلب مي کند ! مشکل جواني ست که در امور پيش پا افتاده اي حتي مانند انتخاب رشته ي دبيرستان ! يا دانشگاه ! يا انتخاب همسر ! يا انتخاب سبک زندگي و هزار تا چيز ديگر و حتي رنگ و مدل لباس کوچکترين ازادي و اختياري ندارد و برده وار عمل مي کند و پس پدر و مادري که نه چماق دارد و نه باتوم و نه گاز اشک آور و نه تفنگ و نه هيچ چيز ديگر بر نمي آيد و نمي فهمد در فرهنگي نفس مي کشد که آزادي و انتخاب و اختيار پشيزي ارزش ندارد – حتي در نزد خود اين جوان – آنوقت به خيابان مي آيد و ژست حامي آزادي به خود مي گيرد و باقي قضايا .... مشکل از فرهنگ مردمي ست که به آزادي و راده و انتخاب و اختيار هم احترام نمي گذارند و آنرا پاس نمي دارند و اما از حاکميت که چيزي جز جلوه ي حقيقي همين فرهنگ و همين مردم نيست انتظار چنين احترامي دارند !

مشکل از درک نکردن اين واقعيت حکيمانه ي علوي ست که : " کما تکونوا ولّوا عليکم " آنچنان که هستيد بر شما حکومت مي کنند ....

بگذريم ! جامعه ي من بيشتر از آنکه به اصلاحات سياسي نيازمند باشد به مصلحين اجتماعي خاموش و آرام و صبور محتاج است ! همين !

دوازده سال پيش ! سوم خرداد هفتاد و شش ! هنگامي که آمار مبهوت کننده ي اکثريت بيست ميليوني در مقابل اقليت هفت ميليوني اعلام شد ، جريان اصولگرا اقليت بودن خودش را فهميد ! انکارش نکرد ! با آنکه مي توانست ( توانستني صدها برابر طرفداران آقاي موسوي ) صحت انتخابات را زير سوال نبرد ! آنها تکان هاي زلزله ي صد ريشتري را تا اعماق وجودشان احساس کردند ! دوري خودشان از متن مردم را فهميدند ! نفس کشيدنشان در پيله هاي تنگ و تاريکي که گرد خود تنيده بودند را فهميدند ! از همان روز دست به کار شدند ! با تمام وجود ! براي آن ها فقط صحبت قدرت نبود ! آن ها اعتقاداتشان ، دينشان ، انقلابشان ، ولايتشان و هزاران مقدس و ارزشمند ديگر را در معرض خطر مي ديدند و خوب مي فهميدند که انکار واقعيت دردي را دوا نخواهد کرد ، آن جريان تا امروز دوازده سال است که دارد شبانه روزي کار مي کند ! با عشق ! با اعتقاد ! با برنامه ! با تشکيلات ! با بودجه هاي کلاني که بخش عظيمي از آنها به حق مردمي ست و بخش عظيم ترش حکومتي ! با صبر ! با تحمل سختي ها و رنج در اقليت بودن ! در دانشگاه ها ، در حوزه ها ، در مساجد ، در کانون هاي فرهنگي ، در بسيج ، در هيئت هاي کوچک و بزرگ براي همه ي اقشار و اصناف ، در بين دختران و پسران ، حتي براي خردسالان ، در روستاها و شهرستان هاي کوچک و بزرگ و کلان شهر ها ، با اهداف مشخص و با رهبري مقتدر و عشق و ايمان به راهي که در پيش رو دارند ...

آقاي موسوي !
آن شب هايي که دانشجويان هوادار شما از شب تا صبح در ميدان وليعصر تهران و جاهاي ديگر مشغول رقص و پايکوبي و شعار سازي و سيب زميني بر سر چوب کردن بودند ، طلاب و روحانيون هوادار آقاي احمدي نژاد در دورافتاده ترين روستاها و گمنام ترين شهرستان هاي  اين کشور از شرق تا غرب و جنوب و شمال به تبليغ نامزدشان مشغول بودند ! و در تمام اين سال هايي که هواداران شما هنري جز روزنامه خواندن و وب گردي و مباحثات روشنفکري در حلقه هاي بسته ي خودشان نداشتند دانشجويان هوادار آقاي احمدي نژاد زحمت اردوهاي جهادي را به تن خريده بودند و خود را به متن مردمي که شما هنوز اکثريت بودنشان را به رسميت نمي شناسيد رسانده بودند ! پس از اين دوازده سال شما از آن جايي خورديد که تصورش در مخيله تان هم نمي گنجيد ! شرمنده ! همين .

بچه هاي هوادار دکتر احمدي نژاد !
مرا ببخشيد که پاره اي از افکار و انديشه هاي شما را قبول ندارم و براي جامعه و دين و مردم کشورم  مضر مي دانم ! مرا ببخشيد که با وجود همه ي حرف هاي فوق بازنده ي اصلي اين انتخابات را شما و آرمان  هاي ترک خورده تان مي دانم ! من را ببخشيد که مثل شما فکر نمي کنم ! مرزهايم با شما متفاوت است ! تعصبات شما را ندارم ! و بايد ها و نبايد هايم را مانند شما و با مبناي شما تنظيم نمي کنم ! اما با همه ي اين اوصاف به شما دست مريزاد مي گويم ! شما ثمره ي بيش از دوازده سال تلاش شبانه روزي ، دوازده سال ايثار و مجاهدت کاري ، دوازده سال صبر و نبريدن ، دوازده سال فعاليت منسجم و همه جانبه ي تشکيلاتي ، دوازده سال دغدغه و نگراني ، دوازده سال برنامه ريزي و سياستگذاري و زيرکي و شل کن سفت کن را امروز چيده ايد ! کسي چه مي داند !؟ از جمعيت قليل آنروزهايتان که عليه دانشجويان شعار مي دادند : دست نزن دانشجو ! شهيد فهميده کو ! تا جمعيت چند صد هزار نفري مصلاي تهران که يک صدا براي دکتر کف و سوت مي زدند و هورا مي کشيدند چه ها که نگذشته ! انکار اکثريت بيست و چهار ميليوني انکار تلاش ها شبانه روزي و عاشقانه و مصمم شما در طول اين سالهاست که من خودم سال ها از نزديک شاهد آن بوده ام ! ظلم ، ظلم است حتي اگر به انکار حقيقتي باشد ! بچه ها پيروزي تان مبارک ! اکثريت شدنتان مبارک ! بيست و چهار ميليوني شدنتان مبارک ! کم کردن روي خاتمي مبارکتان ! مردمي شدنتان مبارکتان ! بي هيچ تقلبي ! بي هيچ تخلفي ! بي هيچ دليل و توجيهي ما در اقليت مطلقيم ! انکار اين واقعيت هم در نهايت به نفع شماست !  نگران نباشيد ! پيروزيتان را به جشن بنشينيد ! همين

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

از عین القضات بود.حرف دلمو زده بود

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت   توسط مصطفی التجائی | 
هرچند چراغهای روشن و فروزان علما و فرزانگان، ما را از افتادن در پرتگاه ذلالت نجات داد اما...

اما راه دراز و پرتگاهها بسیارند

اگر امروز اسلام در ایران سیلی بخورددیگر...

 تا قرنها نمی تواند سر خود را بلند کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت   توسط مصطفی التجائی | 

        برادر عروس: خدا بد نده نماز جمعه پیداتون شده!

عباس: حاجی اینا فضای معنوی نماز جمعه رو به گند میکشند!یه جوری دست به سرشون کن برند!

صالح: اینا رو با آب زمزم هم بشورند، باز اصلاح پذیر نیستند.

میرزا: مگه اینجا پل صراطه که تو پرونده زندگی خلق الله رو، رو می‌کنی. این همه تو این مغازه و دم و دستگاه و مسجد رفت و اومد کردی، ندیدی اون ......... که خیلی از مجید بدتراش یی شبه حر شدن و خیلی هم از من و تو بیتراش یی شبه خر. فاصلهٔ حریت و خریت همش یی نقطه‌است. کعبه یه سنگ نشونی است که راه گم نشود، حاجی احرام دگر بند، ببین یار کجاست،ها کاکو، یار کجاست

میرزا: بذار به دلشون خط بدیم بابو، نه این که دلشون خط خطی کنیم.

بایرام: هر کسی راه و مرام خودشو  داره.

بایرام: برای سلامتی نمازگزارای اونجا با مایی که اینجاییم، می‌خوایم بریم اونجا، صلوات بفرست.

عباس: شما عشق خالکوبیا می‌خواین برین نمازجمعه. بزنین گاراژ ببینم. جای شما همون چاله میدونه، نه نمازجمعه. نمازجمعه خاکش پاکه.

مجید: با خودمون آب می‌بریم اخوی، نگران نباش. شما خودت هشت ساله فقط نشستی پشت میز، داری نوم نویسی می‌کنی. هنوز سنگری نشدی که این همه گرد و خاک هوا کردی، داش.

عباس: به تو چه مربوطه. هر موقع، توفیق بشه و خدا بطلبه، منم می‌رم.

امیر: بشین تا توفیقت بشه، می‌شه، می‌شه.

میرزا: این بنده‌های خدا همین که اراده کردند برند نمازجمعه  ها، از جرگهٔ اراذل خارجند. من و شما هم باید خادمشون باشیم، نه این که خار راهشون. وگرنه باید اعلام می‌کردیم یی لشگر فرشته بیاین ثبت نام، نه آدم جایزالخطا. بقیهٔ رزمنده‌ها و شهدای ما هم که گرومپی از آسمون نازل نشدند، از مردم بودند. هنر همینه، کیمیاگری، یعنی اینکه بتونی از نخاله‌ها طلا بسازی.

صالح: اینا این قدر شیشه خرده دارند، که اگر نمازجمعه اسید هم باشه، اینا ککشون نمی‌گزه.

میرزا: ببینم کاکو، شما به ساز دنیا می‌رقصی، یا دنیا به ساز شما، ها؟

عمو صیفی: با دل شکسته، آمیرزا، نه می‌شه رقصوند، نه می‌شه رقصید.

روحانی: ما به گذشته ات کاری نداریم. ملاک امروز آدم‌ها است.

پدر کامران: دِ، با همین حرفا مغزتو شستشو دادند. بچه دست وردار، از خر شیطون بیا پایین. این مملکت فردا دکتر و مهندس نمی‌خواد؟ فقط گوشت دم توپ می‌خواد؟ بیا پایین، می‌ری نفله می‌شی‌ها.

مطصفی: دیگه داری تند می‌ری مشدی. به چیت می‌نازی؟ به یه من ریش. به ریش نیست که به ریشه‌است.

کمالی: به ریشه‌است، ولی ریشهٔ شماها توی آبه، نه توی خاک.

روحانی: برادر من، نمازجمعه برای اطلاح همین آدم‌ها است، این که بیرونشون کنیم و آدم نمی‌شند، حرف شما است، نه حرف دین. یهو بگو من ازشون بدم می‌یاد، خلاص. چرا به نام دین باهاشون برخورد می‌کنید،؟

مجید: در کوی نیکنامان ما را گذر ندادن / گر تو نمی‌پسندی تغییر ده قضا را


اینو نوشتم چون یک هفتست که دارم از نافهمی این قوم و دیدگاه بدشون در باره ی نمازگزاران عذاب میکشم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت   توسط مصطفی التجائی | 
یه جمله ای دیدم حیفم اومد نگم،از دیشب تا حالا دارم بهش فکر میکنم:

1170 ساله یه پیامبر داره دنبال 313 تا مرد میگرده هنوز پیدا نکرده!!!

ادعای مردیمون هم میشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت   توسط مصطفی التجائی | 
گاه و بیگاه اشتباهی میکنی تو در کناری

آنچه را تو می نخواهی آیدت بر سر

چرا چون اشتباهی مرتکب گشتی

ندانستی گناهت

باشدش آخر تباهی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت   توسط مصطفی التجائی | 
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دان است

با ریشه چه میکنید؟

گیرم که بر سر این بام بنشسته بر کمین پرنده ای

پرواز را علامت ممنوع میزنید

با جوجه های نشسته در آشیانه چه میکنید؟

گیرم که میزنید.گیرم که میبرید.گیرم که میکشید.

با رویش ناگذار جوانه ها چه میکنید؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت   توسط مصطفی التجائی | 
ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمیشنوند. چه تلخ است قصه ی عادت.
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت   توسط مصطفی التجائی |